خبر کامل
چرا نخبگان ایرانی به جای علوم انسانی، جذب پزشکی میشوند؟

کارشناسان آموزشی معتقدند که ریشه بسیاری از مشکلات کنونی جامعه ایران، نادیده گرفتن نقش حیاتی علوم انسانی و اجتماعی در سیاستگذاری و حکمرانی است. در حالی که کشورهای توسعهیافته بر پرورش نخبگان در حوزههایی چون فلسفه، جامعهشناسی و اقتصاد تمرکز دارند، در ایران بخش عمدهای از استعدادهای برتر به سمت رشتههای پزشکی، دندانپزشکی و داروسازی سوق داده میشوند. این تمرکز تکبعدی نه تنها به هدر رفتن استعدادها و مهاجرت نخبگان منجر میشود، بلکه رشتههای میانی نظام سلامت را تضعیف کرده و مانع از تربیت متفکران علوم انسانی میشود. دکتر شهرام یزدانی، مشاور رئیسجمهور در امور آموزشی، در گفتوگویی عمیق به بررسی این بحران پرداخته و راهکارهایی برای اصلاح نظام آموزش عالی و پیوند آن با عدالت اجتماعی، اشتغال و توسعه پایدار ارائه میدهد.
چرا نخبگان به سمت علوم انسانی نمیروند؟
در نشستی با حضور والدین و دانشآموزان تیزهوش، این پرسش مطرح شد که چرا جامعه ایران با مشکلات عدیدهای روبروست و پاسخ این بود که تعداد بسیار کمی از نخبگان به سراغ رشتههایی چون جامعهشناسی، اقتصاد، انسانشناسی یا فلسفه میروند. آینده یک جامعه بیش از آنکه به پزشکان و مهندسان وابسته باشد، به نظریهپردازان و متفکران علوم انسانی نیاز دارد. حل مشکلات سیستماتیک نیازمند استعداد، تحلیل و مسئولیتپذیری بیشتری است؛ برای مثال، مهندسی زیرساختهای فرهنگی و اجتماعی مانند اعتماد اجتماعی و همگرایی ملی، بسیار پیچیدهتر از مهندسی یک ساختمان است.
با این حال، بسیاری از نخبگان به دلیل فشار همتایان، فضای رقابتی مدارس و بهویژه فشار خانوادهها، مسیرهای تکراری را در پیش میگیرند. بسیاری از دانشآموزان علاقهمند به علوم انسانی، ناگزیر به سمت رشته تجربی سوق داده میشوند و هدف بیشتر شرکتکنندگان کنکور تجربی، قبولی در سه رشته پزشکی، دندانپزشکی و داروسازی است. تنها درصد اندکی از این جمعیت بزرگ به هدف خود میرسند و بخش اعظم آنان سالها از عمر خود را صرف آمادگی برای رشتهای میکنند که نه تنها در آن پذیرفته نمیشوند، بلکه دچار سرخوردگی، بیانگیزگی و حتی افسردگی میشوند.
در سطح جهانی، «آموزش باید انسان را برای زندگی آماده کند.» اما در ایران، دانشآموزان برای ورود به رشتههای پرطرفدار، عملاً چند سال از زندگی خود را متوقف میکنند. سه یا چهار سال پایانی مدرسه را با اضطراب و فشار پشت سر میگذارند، سپس هفت سال در دانشگاه صرف آموزش نظری میکنند و پس از آن به امید یک زندگی بهتر به سراغ تخصص میروند، اما نتیجه نهایی اغلب با تصور اولیه آنها تفاوت دارد.
این مسئله نه تنها آسیبهای روانی و اجتماعی به همراه دارد، بلکه منجر به ورود هزاران نفر به رشتههایی میشود که علاقهای به آن ندارند. بسیاری از این داوطلبان به رشتههای Mid-level Care Provider (رشتههای میانی زیر سطح پزشکی) هدایت میشوند که اگرچه از نظر نظام سلامت حیاتیاند، اما در جامعه ایرانی از نظر پرستیژ اجتماعی و درآمد فاصله معناداری با سهگانه پزشکی دارند. در بسیاری از کشورهای پیشرفته، تفاوت درآمد بین پزشک، فیزیوتراپیست، پرستار یا تکنسین آزمایشگاه چندان زیاد نیست، اما در ایران این شکاف بسیار قابلتوجه است. این تفاوتها باعث کاهش انگیزه و تعهد حرفهای در رشتههای میانی و تضعیف ستونهای پنهان نظام سلامت میشود.
نگاه اشتباه به آموزش نیز یکی دیگر از مشکلات است. تصور رایج این است که فرد باید یک دوره آموزش ببیند و سپس وارد زندگی شود، در حالی که آموزش باید جزئی از فرآیند مداوم و پیوسته زندگی باشد. اگر آموزش به فرآیندی منزوی و فشرده بدل شود، افراد نه تنها در دوران آموزش زندگی نمیکنند، بلکه به سبب رشد و تکامل عاطفی و اجتماعی ناکافی، پس از پایان تحصیلات نیز زندگی مطلوبی نخواهند داشت.
این وضعیت قابل اصلاح است. ساختارهای سیستم آموزشی میتوانند با ایجاد سازوکارهای چندمرحلهای، نظیر نظام اعتبارسنجی در مقاطع مختلف، هدایت تحصیلی واقعبینانه، تنوع در مسیرهای شغلی و کاهش شکاف درآمدی میان رشتهها، شرایطی فراهم کنند که نوجوانان بر اساس علاقه، استعداد و نیازهای جامعه، آگاهانه و متعهدانه مسیر زندگی خود را انتخاب کنند، نه تحت فشارهای بیرونی.
با ایجاد اجماع در نهادهایی مانند وزارت علوم، وزارت آموزش و پرورش و شورای عالی انقلاب فرهنگی، میتوان به تدوین سیاستهای کلان و عملیاتی برای بازسازی ساختار انتخاب رشته پرداخت. شرط تحقق این اصلاح، وجود عقل جمعی و شجاعت تصمیمگیریهای بزرگ در سطوح مدیریتی است.
در حال حاضر، بخش زیادی از داوطلبان گروه تجربی، زندگی خود را برای دستیابی به رشتهای متوقف میکنند که در نهایت تنها درصد اندکی از آنها موفق به ورود به آن میشوند. بخش اعظم این افراد، بهرغم توانمندیهای بالا، در رشتههایی تحصیل میکنند که هیچ علاقهای به آن ندارند و با انگیزهای نازل وارد بازار کار میشوند. نتیجه این چرخه، نه تنها ناکارآمدی فردی، بلکه ضعف در پیکره نظام سلامت کشور است که نیازمند بازنگری عمیق و اصلاح بنیادین است.
بازنگری در هدایت تحصیلی و جایگاه شغلی
یکی از دلایل اقبال پایین به برخی رشتهها، کماطلاعی دانشآموزان از ماهیت آنهاست. معرفی گرایشهای مختلف تحصیلی مهم است، اما مسئله جدیتر، فقدان برنامهریزی برای آینده شغلی فارغالتحصیلان (Career Planning) است. در دنیا، همزمان با تدوین برنامه درسی برای رشتههای جدید، برنامهریزی برای آینده شغلی فارغالتحصیلان نیز صورت میگیرد تا فرد بداند در آینده چه جایگاهی خواهد داشت.
در ایران، شورای عالی برنامهریزی آموزشی در وزارت بهداشت یا وزارت علوم، سرفصلهای آموزشی را بارها تدوین و اصلاح میکند، اما برای اشتغال، آینده کاری و جایگاه اجتماعی فارغالتحصیلان، برنامهای جدی تدوین نمیشود. نتیجه این خلأ، بیکاری گسترده میان فارغالتحصیلان حتی در مقاطع بالایی مانند دکتری است. به عنوان مثال، رشته مامایی با وجود نیاز نظام سلامت، سالهاست که با معضل اشتغال مواجه است. این مشکل تنها به یک رشته محدود نمیشود و بسیاری از دارندگان مدرک دکتری نیز پس از سالها تحصیل، بدون موقعیت شغلی باقی میمانند.
در حالی که کشورهای توسعهیافته مانند آمریکا تا سال ۲۰۳۰ به بیش از یک میلیون نیروی ماهر در حوزه نانوتکنولوژی نیاز دارند و برای آن برنامهریزی کردهاند، در کشور ما فارغالتحصیلان همین رشته، از ابتداییترین فرصتهای شغلی محروماند. این موضوع نشاندهنده فقدان یک نظام منسجم برای پیوند آموزش با اشتغال است.
مهارتهای کارآفرینی و نظام نوآوری
فردی که در حوزههایی مانند فیزیولوژی، علوم پایه یا علوم میانرشتهای تحصیل میکند، ممکن است مهارتهای لازم برای کارآفرینی یا فعالیت در نظام نوآوری را داشته باشد، اما در غیاب بسترهای حمایتی و زیرساختهای لازم، این مهارتها به فعلیت نمیرسد. رشتههایی مانند پزشکی که بر ارائه مستقیم خدمات سلامت مبتنی هستند، دانشآموخته باید پس از فارغالتحصیلی وارد یک سیستم از پیش تعریفشده مانند بیمارستان یا مطب شود. اما بسیاری از رشتهها مانند زیستفناوری، علوم پایه، علوم انسانی و اجتماعی، دارای چنین بستر تعریفشدهای نیستند و به نظام نوآوری وابستهاند.
طبق ارزیابی برنامه پیشرفت و توسعه ملل متحد (UNDP)، ایران اجزای اصلی نظام نوآوری را داراست، مانند مراکز پژوهشی، صندوقهای سرمایهگذاری، پارکهای علم و فناوری، مراکز رشد و شتابدهندهها. اما این اجزا هنوز به یک سیستم یکپارچه تبدیل نشدهاند و اکوسیستم نوآوری بهصورت منسجم عمل نمیکند. در نتیجه، حتی فارغالتحصیلانی که ایدهپرداز و دارای مهارتهای کارآفرینی هستند، نمیتوانند کسبوکار موفقی راهاندازی کنند.
با وجود این چالشها، نشانههایی از بهبود دیده میشود. خوشبختانه دولت فعلی آموزش را در اولویت خود قرار داده است. برخلاف برخی دولتهای گذشته که جلسات شورای عالی آموزش و پرورش را در طول چهار سال فقط یک یا دو بار تشکیل میدادند، در دولت فعلی جلسات رئیس جمهور با مدیران آموزش و پرورش بعضاً بهصورت هفتگی برگزار میشود. رویکردی که نشان میدهد آموزش در مرکز توجه سیاستگذاری قرار گرفته است. امید میرود این پیگیریها در میانمدت به اصلاحات مؤثر در آموزش کشور منجر شود.
بستههای انگیزشی و حل مسئله
برای سوق دادن علاقه دانشآموزان از تمرکز صرف بر رشتههایی چون پزشکی به سایر حوزهها، طراحی «بستههای انگیزشی» ضروری است. اگر رشتهای مانند پرستاری از نظر جایگاه شغلی، درآمد، امکان پیشرفت و پرستیژ اجتماعی با پزشکی قابل مقایسه باشد، بدون شک مورد اقبال بیشتری قرار خواهد گرفت. متأسفانه ساختاری برای طراحی این بستههای انگیزشی در شورای عالی انقلاب فرهنگی یا وزارتخانههای مرتبط تعریف نشده است.
در نهایت، آیا علم و دانشی که به دانشآموزان و دانشجویان آموزش داده میشود، برای حل مسائل کشور طراحی شده است؟ در بسیاری از موارد، آموزشها بهگونهای است که دانشآموخته حتی پس از مقاطع تحصیلات تکمیلی، مهارتی برای حل مسائل واقعی جامعه ندارد. اگر فناوری و دانش با هدف حل مسئله آموزش داده شود، دانشآموخته بهجای بیکاری، بهدنبال پاسخ دادن به نیازهای جامعه خواهد رفت.
مسیر توسعه آموزش، اشتغال و نوآوری بههم پیوسته است. سیاستگذاری در این حوزهها باید همزمان به برنامه درسی، آینده شغلی، ساختارهای حمایتی، جایگاه اجتماعی رشتهها و اکوسیستم نوآوری توجه داشته باشد. تنها در این صورت میتوان امید داشت که استعدادهای کشور در مسیرهای متنوع، مؤثر و مولد هدایت شوند.
چالشهای نظام آموزشی و راهکارهای جهانی
یکی از مشکلات اساسی جامعه در حال حاضر، جهتگیری نادرست نخبگان و دانشآموزان تیزهوش است. بسیاری از آنها به جای ورود به رشتههایی مانند جامعهشناسی، اقتصاد، انسانشناسی یا فلسفه، که نقش اساسی در ساختار و تئوریپردازی اجتماعی دارند، جذب رشتههای مهندسی و پزشکی میشوند. این در حالی است که حل مشکلات ساختاری جامعه بیش از هر چیز به حضور نخبگان در علوم انسانی نیاز دارد. بسیاری از نخبگان به دلایل اجتماعی و خانوادگی به مسیرهایی هدایت میشوند که صرفاً پرستیژ یا درآمد بالاتری دارند. فشار خانوادهها و همتایان موجب میشود تا علایق شخصی دانشآموزان نادیده گرفته شود و مسیر زندگی آنها بر پایه انتظارات دیگران ترسیم شود.
بخش بزرگی از شرکتکنندگان در آزمون تجربی با هدف قبولی در رشتههایی مانند پزشکی، دندانپزشکی و داروسازی وارد این حوزه میشوند، در حالی که درصد بسیار کمی از آنان در این رشتهها پذیرفته میشوند. در نتیجه بخش عمدهای از جوانان، بدون آنکه فرصت زندگی طبیعی نوجوانی و جوانی داشته باشند، سالها درگیر تلاش برای قبولی در رشتههایی میشوند که بعدها در آن موفق یا خوشحال نیستند.
بسیاری از این افراد با انگیزه پایین وارد سایر رشتههای علوم تجربی میشوند، در حالی که هیچ علاقهای به آنها ندارند و این وضعیت باعث تضعیف بهرهوری علمی و تخصصی در رشتههایی میشود که در کشورهای دیگر از جایگاه و اهمیت بالایی برخوردارند.
در ساختار آموزش کشور، مفهومی بهنام آمادگی برای زندگی باید بهطور مداوم و همراه با رشد طبیعی فرد در تمام مراحل زندگی جاری باشد. نباید آموزش باعث شود کودکان کودکی نکنند یا نوجوانان از تجربه زیسته طبیعی خود محروم شوند. با این حال، در بسیاری از موارد، مسیر آموزشی به گونهای طراحی شده که افراد برای رسیدن به یک رشته خاص، سالها از زندگی طبیعی خود صرفنظر میکنند.
دولت طبق قانون اساسی موظف است تنها به میزان نیاز کشور در آموزش عالی مداخله کند و نه بیشتر. قانون اساسی تصریح میکند که آموزش عالی تنها در حد خودکفایی کشور نیازمند حمایت دولتی است و باقی آن میتواند در بخش خصوصی دنبال شود. بخش زیادی از آموزش عالی در دنیا در اختیار بخش خصوصی است، اما همین دانشگاههای خصوصی نیز از بودجه دولتی بهرهمندند، بهشرط آنکه نیازهای مشخص کشور را تأمین کنند. تعادل بین آموزش خصوصی و دولتی در کشور دچار اختلال است و اصلاح این روند باید با بازتعریف نیازهای واقعی جامعه صورت گیرد.
مهاجرت نخبگان و هدایت تحصیلی
بخش دیگری از معضل نظام آموزشی، مسئله مهاجرت دانشآموزان است. بسیاری از جوانانی که با انگیزه بالا وارد رقابتهای کنکور میشوند اما در رشته دلخواهشان پذیرفته نمیشوند، تصمیم به مهاجرت میگیرند. این مهاجرتها از آنجا ناشی میشود که ساختار هدایت تحصیلی، مبتنی بر چشمانداز مشخصی برای زندگی افراد نیست. ایجاد نظامی مبتنی بر استعداد، علاقه و نیاز کشور، و هدایت تحصیلی به صورت بلندمدت میتواند بسیاری از این مشکلات را کاهش دهد.
در برخی کشورها برای مقابله با این چالشها، مسیر آموزش پزشکی بازتعریف شده است. به عنوان مثال، در برخی دانشگاههای اروپای شمالی دانشجویان پزشکی علاوه بر تحصیل در رشته پزشکی، به صورت همزمان در رشتههای علوم پایه نیز آموزش میبینند. در نتیجه، پس از پایان تحصیلات، بسیاری از آنها به جای ورود به طبابت، به عنوان پژوهشگران در حوزه پزشکی و نوآوری فعالیت میکنند. این مدل نه تنها به علاقهمندان به پزشکی اجازه ورود میدهد، بلکه نظام سلامت را از اشباع پزشک نجات میدهد و امکان ورود افراد به بخش نوآوری را نیز فراهم میسازد.
پذیرش دانشجوی پزشکی از مقطع لیسانس یکی دیگر از راهکارهای مطرحشده است. این مدل سه هدف عمده دارد:
- کاهش نابرابری آموزشی: ناشی از تفاوتهای اجتماعی و اقتصادی خانوادهها.
- فرصت انتخاب بالغانه: فراهم کردن فرصت انتخاب بالغانه تر برای افراد.
- آشنایی با علوم پایه: آشنایی بهتر با حوزههای علوم پایه برای ادغام آنها با پزشکی در آینده.
در این مدل، افراد پس از طی چهار سال در حوزهای مرتبط، با تجربه و شناخت بیشتر وارد رشته پزشکی میشوند.
پژوهشهای بینالمللی نشان میدهد که عملکرد تحصیلی و شغلی پزشکان در آینده، به میزان بسیار کمی قابل پیشبینی از طریق نمرات کنکور یا معدل دوران دبیرستان است. در مرحله تخصصی، تنها حدود ۵ درصد از عملکرد پزشکان قابل پیشبینی از طریق سوابق تحصیلی است و در شغل حرفهای، این رقم نزدیک به صفر میرسد. در نتیجه، معیارهای غیر شناختی مانند مسئولیتپذیری، نوعدوستی و شخصیت افراد نقش تعیینکنندهتری دارند. برای سنجش این معیارها، مصاحبههای عمیق، فعالیتهای اجتماعی و مشارکت در امور داوطلبانه در کشورهای توسعهیافته به عنوان شاخصهای اصلی در انتخاب دانشجویان پزشکی استفاده میشود.
در نهایت، اصلاح نظام پذیرش دانشجو به شیوهای ترکیبی که بخشی از آن بر پایه آزمون و بخشی مبتنی بر ارزیابیهای دانشگاهی، شخصیتی و اجتماعی باشد، میتواند گام مؤثری در جهت بهبود کیفیت و عدالت آموزشی در کشور باشد.
کاهش زمان آموزش پزشکی و توزیع جغرافیایی پزشکان
یکی از سیاستهای چند سال اخیر، کاهش زمان آموزش در رشتههای مختلف بوده است. بهویژه در حوزه علوم پزشکی، برنامههای آموزشی باید از ساختار سنتی خارج شده و به سمت «برنامههای درسی مبتنی بر صلاحیت» حرکت کنند. این برنامهها به جای جداسازی دانش علوم پایه از آموزش بالینی، به ترکیب زودهنگام این دو میپردازند و از سالهای ابتدایی دانشجو را وارد محیطهای واقعی درمانی میکنند.
بر اساس بررسیهای صورتگرفته، حتی در شرایط فعلی نظام آموزشی کشور، با اصلاح محتوای دروس و حذف مباحث غیرکاربردی، امکان کاهش طول دوره پزشکی عمومی از هفت سال به پنج و نیم یا شش سال وجود دارد. در کشورهای مختلف، تفاوت میان طول دوره پزشکی بسیار قابل توجه است و از چهار تا نه سال متغیر است. به همین دلیل، بازنگری در سرفصلها و مبارزه با «فربهی برنامه درسی» یکی از راهکارهای جدی ارتقای کیفیت و بهرهوری آموزش پزشکی تلقی میشود.
هدف نظام پذیرش دانشجو تنها انتخاب افراد توانمند نیست، بلکه باید به گونهای طراحی شود که پزشکان از نظر جنسیت، توزیع جغرافیایی و رشتههای تخصصی مختلف، بهدرستی و متوازن در سراسر کشور توزیع شوند. در برخی کشورها، برای حل مشکل توزیع جغرافیایی، مجوز طبابت برای مناطق خاص صادر میشود؛ بهگونهای که فرد تنها در همان منطقهای که برای آن تربیت شده، میتواند طبابت کند. در برخی دیگر، بستههای انگیزشی مانند پروژه «سلام طلایی» در نظام سلامت انگلستان طراحی شده که با ارائه امکانات، درآمد بالا، مسکن و امنیت شغلی، پزشکان را بهصورت داوطلبانه به مناطق کمبرخوردار جذب میکند.
نظام ارائه خدمات ما شامل بخش سرپایی و نظام مراقبتهای اولیه است که با محوریت پزشکی خانواده تعریف میشود. همچنین مفهوم دیگری که مطرح شده، ارائهدهندگان خط میانی یا ارائه کنندگان مراقبتهای زیر سطح پزشکی هستند که هر کدام پاسخ خاص خود را دارند. در دنیا یکی از کارهای مهم، تربیت نیروهایی غیر پزشک است که خدمات با کیفیت و هزینه کم ارائه دهند. سازمان بهداشت جهانی هم اهمیت زیادی به تربیت این افراد و ایجاد انگیزه برای ورود به این حوزهها میدهد. به عنوان مثال در کشورهای مختلف، دو نوع پرستار با عنوان پرستار درمانگر و دستیار طبابت وجود دارد. در خیلی از کشورهای دنیا، پرستار درمانگر آندوسکوپی انجام میدهد، در حالی که در کشور ما این کار فقط توسط فوق تخصص گوارش انجام میشود.
در انگلستان، پزشکان عمومی با گرایش تخصصی خاص فعالیت میکنند، مثلاً در مناطق دورافتاده که تخصص قلب وجود ندارد، به پزشک عمومی آموزشهایی داده میشود تا بتواند خدمات تخصصی محدودی ارائه دهد. این پزشکان عمومی با گرایش تخصصی باعث شدهاند در مناطق دورافتاده کمبود متخصص کمتر احساس شود.
آموزش همگانی و چرخه فقر
در جامعهشناسی اشاره میشود که فقر پدیدهای اصطلاحاً «چسبناک» است، چرا که فرد فقیر در چرخههای معیوب و خود-تشدید کنندهای از پدیدههای ناگوار مانند «فقر و بیسوادی»، «فقر و بیماری» و «فقر و محرومیت اجتماعی» گیر میافتد. در کشور ما بررسیها نشان داده است که احتمال اینکه فرزندان خانوادههای فقیر دوره ۱۲ ساله مدرسه را کامل کنند بسیار پایین است.
بنابراین، فرزندان والدین فقیر (زیر خط فقر مطلق) با احتمال بالا بیسواد یا کم سواد خواهند بود که خود این موضوع چرخه فقر را تقویت میکند. فقر بیسوادی میآورد، بیسوادی فقر میآورد، فقر بیماری و محرومیت اجتماعی میآورد و به این ترتیب چرخهای معیوب شکل میگیرد.
از دیدگاه دکتر یزدانی، بزرگترین آزمون حکمرانی و تمدن این است که ببینیم چقدر احتمال دارد کودک یا جوانی که در یک خانواده فقیر به دنیا آمده در نهایت از این چرخه خارج میشود و بزرگسالی خود را با تحصیلات کامل و در رفاه طی میکند؛ اگر این احتمال بالا باشد، نظام حکمرانی نمره قابل قبولی خواهد گرفت.
امروز حدود ۹۰۰ هزار کودک بین ۶ تا ۱۸ سال در کشور ما به مدرسه نمیروند؛ یعنی این تعداد باید در مدرسه باشند ولی نیستند. حتی یک نفر از این تعداد هم اضافه است و باید به آن به عنوان یک فاجعه نگریست.
درباره هوشمصنوعی دستاول:
تمامی اخبار دستاول توسط دستیار هوش مصنوعی «هوشنگ» پردازش، صحتسنجی، خلاصه و بازنویسی شده است. هوشنگ هر روز با دادههای جدید آموزش داده میشود و با نظارت دقیق انسانی و سردبیری دستاول در حال بهتر شدن است.
شما میتوانید از چتبات و سایر ابزارهای هوشنگ به صورت رایگان استفاده کنید.
زمان انتشار:
۱۱:۳۰ - ۱۴۰۴/۰۵/۲۹