آیکون خبر

خبر کامل

خاطرات همسر احمدشاه: از خواستگاری تا ازدواج و ماجرای خواب عجیب پدرزن

در سحرگاه سه‌شنبه، اول خرداد ۱۳۵۸، بانوی اول سابق ایران، بدرالملوک والا، نخستین همسر احمدشاه قاجار، در بیمارستان الوند چشم از جهان فروبست. پیکر او در سکوت و سادگی، همراه با تنها دخترش و جمعی از نزدیکان، در بهشت‌زهرا به خاک سپرده شد. این رویداد، یادآور خاطراتی از دربار قاجار و زندگی پرفرازونشیب اوست که در ادامه، ششمین بخش از آن خاطرات را به قلم فخرالملوک والا، خواهر کوچک بدرالملوک، می‌خوانید.

ازدواج توران‌السلطنه با ناصرالدین‌شاه

توران‌السلطنه، دختری ۱۵ ساله و زیبا، در جستجوی همسری مناسب بود. روزی که او به همراه مادرش، نوش‌آفرین، برای کسب اجازه ازدواج به اندرونی ناصرالدین‌شاه رفت تا از خاله بزرگترش که همسر شاه بود، اجازه بگیرد، ناگهان صدای «قبله عالم تشریف آوردند» در کاخ پیچید. مادر و دختر به همراه سایر خدمه کنار رفتند تا راه برای ورود شاه باز شود. در اندرونی، زنان بدون چادر و روبنده، با چارقدهای قالبی و شلیته شلوارهای مرسوم آن زمان حضور داشتند.

هنگام عبور شاه از میان خدمتکاران، چشمش به توران‌السلطنه (گوهرملک) افتاد و پرسید: «این دختر کیست؟» خواجه‌ای پاسخ داد: «گوهرملک خواهرزاده امیرزاده خانم است.» شاه با پوزخند گفت: «امیرزاده خواهرزاده‌ای به این زیبایی داشت و ما بی‌خبر بودیم؟» سپس دستور داد که دختر همان‌جا بماند و به همسری او درآید. بدین ترتیب، خواهرزاده، هووی خاله خود شد و از ناصرالدین‌شاه صاحب دو فرزند به نام‌های تاج‌السلطنه (دختر) و عضدالسلطنه (پسر) گردید. توران‌السلطنه پس از این واقعه به «جیران‌شکن» معروف شد.

این بود شمه‌ای از سرگذشت توران‌السلطنه که بعد از قتل ناصرالدین‌شاه به عقد موثق‌الملک درآمد و از او هم صاحب دختری به نام شکوه‌اعظم شد. این خانم حیات دارد و همسر عبدالحسین میکده است.

خواستگاری از بدرالملوک برای احمدشاه

ملکه جهان، مادر احمدشاه، در پی یافتن عروسی برای پسرش بود. او بدرالملوک را در مدرسه دیده و بسیار پسندیده بود. وقتی ملکه جهان از توران‌السلطنه پرسید: «بدری دختر کدام برادرتان است؟» توران‌السلطنه متوجه شد که خبری در راه است. ملکه جهان سپس اعلام کرد: «بدری را (که از امروز به نام بدرالملوک خطاب خواهیم کرد) در مدرسه دیده و بسیار پسندیده‌ام. سلطان احمدشاه خیال ازدواج دارد.»

توران‌السلطنه ابتدا تصور کرد که دختر را برای محمدحسن‌میرزا، ولیعهد، خواستگاری کرده‌اند، زیرا احمدشاه در انتخاب همسر سخت‌گیر بود. اما وقتی ملکه جهان از ازدواج احمدشاه سخن گفت، چشمان توران‌السلطنه از خوشحالی درخشید. با این حال، به دلیل غرور شاهزادگی و زندگی طولانی در اندرونی ناصرالدین‌شاه، به ملکه جهان گفت: «بدری هنوز کوچک است.» ملکه جهان پاسخ داد: «احمدشاه که از او کوچک‌تر است!»

احمدشاه ۱۵ ساله بود و حدود یک تا یک و نیم سال از بدرالملوک کوچکتر بود. در آن زمان، رسم نبود که شوهر از زن کوچکتر باشد و معمولاً تفاوت سنی حداقل ده سال بود. اما ملکه جهان عروس مورد نظر خود را یافته بود. توران‌السلطنه با رضایت گفت: «هرچه شما دستور فرمایید اطاعت می‌شود. بنده با برادرم صحبت خواهم کرد و خبر خواهم داد که این افتخار نصیبش شده.»

خواب عجیب ظهیرالسلطان، پدر بدرالملوک

پس از این گفتگو، مادر احمدشاه و توران‌السلطنه به سمت منزل بازگشتند. توران‌السلطنه در راه به فکر برادرش، ظهیرالسلطان، بود. او می‌دانست که برادرش از این وصلت خوشحال خواهد شد، اما همیشه نگران سلطنت قاجاریه بود. این نگرانی ریشه در خوابی عجیب داشت که ظهیرالسلطان در نوجوانی دیده بود و تنها با خواهرش توران‌السلطنه در میان گذاشته بود.

ظهیرالسلطان یک شب خواب وحشتناکی دید. صبح روز بعد، تصمیم گرفت به خانه خواهرش برود و خوابش را برای او تعریف کند. در مسیر، چشمش به دکانی افتاد که یک تخته از درهایش باز بود و کاغذهای دعانوشته زردرنگ از آن آویزان بود. او تصمیم گرفت قبل از رفتن به خانه خواهرش، سری به این دعانویس بزند.

تعبیر خواب انقراض قاجار

ظهیرالسلطان وارد دکان شد و سلام کرد. دعانویس که مردی ۵۰ ساله بود، سرش را بلند کرد و پرسید: «برای خواب دیشب آمدی؟» ظهیرالسلطان از این سوال به شدت وحشت کرد. دعانویس ادامه داد: «وقتی که ماه در آسمان دو نیمه شد و به زمین فرو ریخت و ستارگان مانند بلور شکسته تکه‌تکه روی زمین می‌ریخت، من شما را در خواب می‌دیدم که چگونه با ترس به آسمان چشم دوخته بودی.»

ظهیرالسلطان با تعجب گفت: «شما تمام خواب مرا گفتید. حالا بگویید تعبیر آن چیست؟» دعانویس او را جلوتر خواند و آهسته گفت: «ریختن ماه و ستاره از آسمان به زمین تعبیرش این است که کار سلسله قاجار تمام است. البته نه به این زودی، ولی دیری نمی‌پاید که این سلسله منقرض می‌شود و مردی دیگر در مملکت سلطنت خواهد کرد.»

ظهیرالسلطان جوان از تعبیر دعانویس و انقراض سلسله قاجاریه به لرزه افتاد. دعانویس از او خواست که این اسرار را بازگو نکند. ظهیرالسلطان با حالی منقلب از دکان خارج شد و به خانه خواهرش رفت و تمام ماجرا را برای او تعریف کرد. با گذشت زمان، موضوع خواب در حافظه توران‌السلطنه کمرنگ شده بود، اما این خواستگاری آن را دوباره به یادش آورد.

ملاقات احمدشاه با بدرالملوک

پس از موافقت ظهیرالسلطان، پدر بدرالملوک، قرار شد احمدشاه عروس را ببیند و در صورت پسند، مراسم ازدواج برگزار شود. بدرالملوک تعریف می‌کرد: «آن روز نامزدی منزل ما شلوغ بود؛ مادر، برادر، دخترخاله‌ها و دوستان نزدیکم جمع بودند. قرار بود در معیت خانم توران‌السلطنه به اندرون بروم. در آن روز من مطرح نبودم و حتی یک بار از من سوال نکردند آیا میل داری زن احمدشاه شوی یا نه؟ بلکه مانند یک عروسک با من رفتار می‌کردند و من در عالم رویای بچه‌گانه‌ام حتی فکر مخالفت از سرم نگذشت، فقط از ازدواج با شاه وحشت داشتم.»

آماده‌سازی عروس

برای آماده‌سازی بدرالملوک، لباس آبی‌رنگ دوخت پاریس دخترخاله‌اش، خانم سلطان عباس‌خانی، انتخاب شد. این لباس بلند تا مچ پا، با یقه‌ای گرد و آستین‌های بلند دولچه‌ای از دانتل آبی دوخته شده بود. موهای بلند بدرالملوک را باز کردند و با «گیله»های طلایی (رشته‌های باریک و ظریف شبیه سیم‌های تار از اروپا) تزئین کردند. رنگ پوست سفید او با این آرایش، او را شبیه فرشته‌ای کرده بود. توران‌السلطنه آداب دربار را به برادرزاده‌اش آموزش داد و یک روز تمام در منزل پدر عروس تمرین کردند.

ورود به کاخ گلستان

روز ملاقات، کالسکه سلطنتی طلایی احمدشاه به همراه «دده‌بالا»، زنی سیاه‌پوست و موقر، برای بردن عروس آمد. بدرالملوک چادر و روبند به سر کرد و کالسکه از سنگلج به سمت اندرونی کاخ گلستان حرکت کرد. ملکه جهان بی‌صبرانه منتظر ورود عروس بود و با شنیدن خبر ورود، به استقبال او رفت و دست عروس را گرفت و به تالار هدایت کرد. کنیزی چادر و روبند عروس را با ظرافت برداشت و چادرنمازی از حریر گل‌دار صورتی بر سر او انداخت.

دیدار با احمدشاه

احمدشاه در تالار آینه منتظر عروس بود. ملکه جهان دست بدرالملوک را گرفت و با خوش‌رویی پرسید: «چرا آن‌قدر دستت سرد است؟ چرا می‌لرزی؟» بدرالملوک از شدت ترس نمی‌توانست حرف بزند. ملکه جهان رو به احمدشاه کرد و گفت: «پسرم این عروس توست.» و چادر حریر را از سر بدرالملوک بلند کرد و بلافاصله دوباره بر سرش انداخت. شاه با لبخند پرسید: «نام شما چیست؟» بدرالملوک با صدای ظریف و سختی گفت: «بدری.»

شاه از تُن صدای بدرالملوک که گوش‌نواز بود، تعریف کرد، هرچند کمی تودماغی صحبت می‌کرد که به ملاحت او می‌افزود. شاه دیگر حرفی نزد و فقط متبسم بود. ملکه جهان از تبسم‌های شاه متوجه شد که عروس مورد پسند واقع شده است. با اشاره مادر شاه، خواجه‌سرایی بدرالملوک را از حضور شاه خارج کرد.

«عروس پیردختر است!»

ملکه جهان از شاه پرسید: «آیا عروس مورد پسند واقع شده؟» شاه گفت: «بلی.» اما در اندرونی، زمزمه‌ها آغاز شد که «عروس پیردختر است.» در آن زمان، دختران را در سنین پایین، حتی نُه‌سالگی، عروس می‌کردند. بدرالملوک در آن زمان هفده‌ساله بود و این سن برای ازدواج، «پیردختر» محسوب می‌شد.

خواهر دیگر بدرالملوک، نصرت‌الملوک، که نُه‌ساله بود، برای محمدحسن‌میرزا، برادر شاه، خواستگاری شد. اما مادر نصرت‌الملوک، همسر سوم ظهیرالسلطان، با این ازدواج مخالف بود. او دخترش را به پسر ظفرالسلطنه، حاکم آذربایجان و وزیر جنگ مظفرالدین‌شاه، که تحصیلات خود را در انگلستان به پایان رسانده و بیست سال داشت، داد. مادر نصرت‌الملوک معتقد بود که محمدحسن‌میرزا زن‌های دیگری اختیار خواهد کرد، در حالی که این جوان تحصیل‌کرده فرنگ‌رفته چنین نخواهد کرد.

با وجود کدورتی که میان توران‌السلطنه و مادر نصرت‌الملوک پیش آمد، مادر نصرت‌الملوک دخترش را «زندانی اندرون» نکرد. آینده نشان داد که پیش‌بینی این مادر روشنفکر درست بود؛ محمدحسن‌میرزا سه بار ازدواج کرد و در سال‌های جنگ جهانی دوم در تنهایی در یکی از هتل‌های لندن درگذشت و بعدها معلوم شد که او را با قهوه مسموم کرده بودند. اما خانم نصرت‌الملوک سال‌های سال با شوهرش به خوشی زندگی کرد.

شناسنامه خبر:

درباره هوش‌مصنوعی دست‌اول:

تمامی اخبار دست‌اول توسط دستیار هوش مصنوعی «هوشنگ» پردازش، صحت‌سنجی، خلاصه و بازنویسی شده است. هوشنگ هر روز با داده‌های جدید آموزش داده می‌شود و با نظارت دقیق انسانی و سردبیری دست‌اول در حال بهتر شدن است.
شما می‌توانید از چت‌بات و سایر ابزارهای هوشنگ به صورت رایگان استفاده کنید.

دسترسی رایگان به هوشنگ ↗