آیکون خبر

خبر کامل

تکامل «انسان اقتصادی»: از اتم منفعل تا کنشگر پیچیده

تصویر «انسان اقتصادی» در طول بیش از دو قرن، دستخوش تحولات عمیقی شده است؛ از موجودی منفعل و تابع نیروهای بیرونی به بازیگری فعال، بازاندیش و چندبعدی. این مسیر پر پیچ‌وخم، که با نقدهای درونی و بیرونی همراه بوده، همچنان در حال بازتعریف است و نشان می‌دهد که علوم انسانی، به‌ویژه اقتصاد، برای درک واقعیت نیازمند رویکردهای بین‌رشته‌ای هستند.

سفر پیدایش: تصویر مکانیکی و منفعل از انسان

در ابتدای شکل‌گیری اقتصاد به مثابه یک علم مستقل در قرن هجدهم و نوزدهم، فهم از انسان اقتصادی تحت‌تأثیر مکانیسم‌های ساده‌ای بود که بر پایه عقلانیت کامل و حداکثرسازی سود بنا شده بود. اقتصاد کلاسیک، با الهام از علوم طبیعی و استعاره‌های مکانیکی، انسان را موجودی عقلایی و اثرپذیر در نظر می‌گرفت که صرفاً در پاسخ به محرک‌های خارجی عمل می‌کند.

در این پارادایم، انسان به عنوان یک اتم منفرد تلقی می‌شد که رفتارش در برابر نیروهای عرضه و تقاضا و سازوکار بازار به طور خودکار تنظیم می‌شود. او بیشتر اثرپذیر بود تا اثرگذار و تحت‌تأثیر قیمت‌ها، مزدها و بهره، تصمیم‌گیری می‌کرد. این دیدگاه با فلسفه روشنگری و سنت مکانیکی نیوتنی همخوانی داشت و مدل‌های اقتصادی به دنبال کشف روابط عینی میان متغیرها بودند، بدون نیاز به بازنمایی پیچیدگی روانی یا اجتماعی فرد.

با ورود به قرن نوزدهم و ظهور اقتصاد نئوکلاسیک، مفهوم «هومو اکونومیکوس» (homo economicus) به عنوان یک اصل موضوعه مرکزی تثبیت شد. جان استوارت میل این مفهوم را به عنوان انسانی کاملاً عقلانی، آگاه از تمام اطلاعات و متمرکز بر بیشینه‌سازی مطلوبیت شخصی توصیف کرد که رفتارش تابع قوانین اقتصادی ثابت است و تحت‌تأثیر سیاست‌های خارجی قرار می‌گیرد، بدون آنکه خود بر آنها تأثیرگذار باشد.

تثبیت «هومو اکونومیکوس» و چالش‌های آن

از اواخر قرن نوزدهم، با انقلاب نئوکلاسیک و آثار اقتصاددانانی چون والراس و مارشال، تصویر جدیدی از انسان اقتصادی شکل گرفت. این تصویر دیگر صرفاً منفعل نبود، بلکه به عنوان موجودی عقلایی تعریف شد که در چارچوب محدودیت‌ها، به بهینه‌سازی می‌پردازد. طرح مسئله ترجیحات و نظریه مطلوبیت، تلاش‌های اولیه برای ورود دیدگاهی روان‌شناختی به مدل‌های اقتصادی بود.

انسان در این فهم، مطلوبیت خود را عاقلانه درک کرده و در هر نقطه تعادلی، مطلوبیت بهینه را کسب می‌کند. اصول موضوعه‌ای همچون ثبات ترجیحات، گذارایی، کامل بودن مجموعه انتخاب‌ها و عقلانیت ابزاری، مبنای تحلیل شدند. مدل‌های تعادل عمومی و نظریه مطلوبیت انتزاعی، انسان را به یک «ماشین محاسباتی» فرو کاستند که همواره به دنبال بیشینه‌سازی مطلوبیت یا سود است.

این رویکرد، که بر پایه فروض عقلانیت کامل و اطلاعات کامل استوار بود، انسان را به عنوان یک ماشین محاسبه‌گر ترسیم کرد که تصمیماتش همیشه بهینه و پیش‌بینی‌پذیر است. هرچند این تصویر به اقتصاد امکان داد تا به سطح بالایی از صوری‌سازی و ریاضی‌سازی برسد، اما محدودیت بزرگ آن بی‌توجهی به پویایی تاریخی، خطاهای انسانی و نقش نهادها و فرهنگ در شکل‌گیری رفتار بود. نقدهای اولیه، از جمله در آثار تورستن وبلن، نشان داد که انسان واقعی بسیار پیچیده‌تر از این فروض انتزاعی است.

نقاط عطف: از کینز تا انتظارات عقلایی

با گذشت زمان و ظهور پدیده‌های اقتصادی پیچیده‌تر، ضعف مدل‌های اولیه در تبیین واقعیت آشکار شد. بحران‌های اقتصادی مانند رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰، این تصویر مکانیکی را به چالش کشید و نشان داد که انسان‌ها نه تنها مطیعانه به محرک‌ها پاسخ نمی‌دهند، بلکه بر اساس انتظارات و پیش‌بینی‌های خود عمل می‌کنند.

جان مینارد کینز و «روح حیوانی»

جان مینارد کینز در «نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول»، انسان را به عنوان موجودی تحت‌تأثیر عدم قطعیت و رفتارهای غیرعقلانی معرفی کرد. در مدل کینزی، انسان نه تنها اثرپذیر از سیاست‌های کلان است، بلکه رفتارهای جمعی مانند «روح حیوانی» می‌تواند منجر به نوسانات اقتصادی شود. اینجا انسان از حالت اتم منفعل خارج می‌شود و به عنوان عامل روانشناختی که انتظارات غیرعقلانی‌اش چرخه‌های تجاری را شکل می‌دهد، ظاهر می‌گردد.

انقلاب انتظارات عقلایی

نقطه عطف اصلی در تحول فهم از انسان اقتصادی با ارائه «فرضیه انتظارات عقلایی» (REH) توسط جان موت و بسط آن توسط رابرت لوکاس و توماس سارجنت رخ داد. این تحول بنیادین در دهه ۱۹۷۰، نشان داد که افراد از سیاست‌های جدید نمی‌توانند منفعل باشند، بلکه عقلایی واکنش نشان می‌دهند و قواعد سیاستی را درونی می‌کنند.

بر اساس REH، انسان به عنوان کنشگری در نظر گرفته می‌شود که از تمام اطلاعات موجود به صورت بهینه استفاده می‌کند و به طور سیستماتیک در پیش‌بینی‌های خود اشتباه نمی‌کند. به عبارت دیگر، انسان نه تنها تحت‌تأثیر سیاست‌ها قرار می‌گیرد، بلکه با پیش‌بینی اثرات سیاست‌ها، به طور فعال بر نتایج اقتصادی تأثیر می‌گذارد. این ایده به طور مستقیم به «انتقاد لوکاس» منجر شد که نشان می‌داد مدل‌های اقتصادی که رفتار انسانی را نادیده می‌گیرند، در ارزیابی سیاست‌ها با شکست مواجه خواهند شد.

«انتقاد لوکاس (۱۹۷۶)» نقش عامل انسانی را بسیار بیشتر از قبل تعیین کرد و این فرضیه را در ذهنیت اقتصاددانان و سیاستگذاران تصحیح کرد که سیاست‌های اقتصادی همواره به پاسخ یکسان ختم نمی‌شود. در اینجا، برای نخستین بار، انسان اقتصادی به عنوان موجودی «اثرگذار» ظاهر شد. او دیگر صرفاً تابع سیاست نبود، بلکه با انتظارات خود می‌توانست سیاست‌ها را خنثی یا دگرگون سازد.

پساکینزین‌ها، رفتاری‌ها و چالش عقلانیت صوری

برای پاسخ به چالش نوسانات اقتصادی با وجود فرض انتظارات عقلایی، دو موضع اصلی اتخاذ شد:

  1. نقص اطلاعات: بازار دچار نقص اطلاعات و دسترسی‌ناپذیری آزادانه به آنهاست.
  2. نااطمینانی و عدم عقلانیت کامل: انسان‌ها در دنیایی نامطمئن سیر می‌کنند و همواره عقلایی تصمیم نمی‌گیرند.

این موضع دوم، دو رویکرد بدیل را از طریق اقتصاد رفتاری و مکتب پساکینزینیسم ارائه داد. از دهه ۱۹۷۰ به بعد، روان‌شناسی شناختی وارد میدان اقتصاد شد. پژوهش‌های دانیل کانمن و آموس تورسکی نشان داد که انسان‌ها به طور نظام‌مند از عقلانیت ابزاری منحرف می‌شوند.

اقتصاد رفتاری با بهره‌گیری از یافته‌های روان‌شناسی، مدل‌های واقع‌بینانه‌تری از رفتار انسان ارائه داد. این مکتب نشان داد که انسان‌ها به طور سیستماتیک در تصمیم‌گیری‌های خود دچار خطاهای شناختی می‌شوند و تحت‌تأثیر عواملی همچون هیجانات، هنجارهای اجتماعی و قضاوت‌های ناخودآگاه قرار می‌گیرند. مفهوم «عقلانیت محدود» (Bounded Rationality) هربرت سایمون توضیح می‌دهد که انسان‌ها به دلیل محدودیت در پردازش اطلاعات، به جای بهینه‌سازی، به رضایتمندی (Satisficing) روی می‌آورند.

این رویکرد، که با جایزه نوبل کانمن در ۲۰۰۲ تثبیت گردید، مدل‌های اقتصادی را از حالت مکانیکی خارج کرد و انسان را به عنوان موجودی پیچیده با لایه‌های ناخودآگاه ترسیم نمود. این دیدگاه بین‌رشته‌ای، بهره‌بردن از علوم دیگری همچون روان‌شناسی را برای فهم انسان اجتناب‌ناپذیر می‌داند.

اکسیوم‌ها و روند آن‌ها

سه اصل موضوعه بنیادین اقتصاد متعارف که مبنای شکل‌گیری نظریه‌های اصلی در دو سده اخیر بوده است، عبارتند از:

  • کمیابی مطلق منابع: بنیان نظریه‌های رقابت کامل و تعادل عمومی.
  • رفتار عقلانی کنشگران اقتصادی: فرض «عقلانیت کامل» و فرضیه بازار کارا.
  • تمایل فوری اقتصاد به تعادل عمومی: بازگشت سریع و خودکار بازار به وضعیت تعادل.

پس از تثبیت این سه اصل، تلاش‌های متعددی برای بازنگری در آنها صورت گرفت. اقتصاددانانی چون ریکاردو، مارشال، چمبرلین، کینز، نش، سایمون و کانمن و تورسکی، هر یک با نظریات خود (مانند رانت تفاضلی، صرفه‌های مقیاس، رقابت انحصاری، تقاضای مؤثر، تعادل نش، عقلانیت محدود و نظریه چشم‌انداز) به محدودیت‌های این اصول اشاره کردند.

با وجود ارزشمندی این دستاوردها، آنها در سطح نظریه‌های جزئی باقی مانده و به تغییر بنیادین در اصول موضوعه اقتصاد منجر نشده‌اند. این نظریه‌ها کارکردی «تلقیحی» داشته‌اند و اقتصاددانان را در برابر ضرورت یک انقلاب پارادایمی واکسینه کرده‌اند. به همین دلیل، اصول موضوعه اصلی اقتصاد همچنان دست نخورده باقی مانده و مانع از نزدیک شدن نظریه اقتصادی به واقعیت‌های پویا و پیچیده اقتصاد معاصر شده است.

رویکردهای تکاملی‌تر و نقد فلسفی

در دهه‌های اخیر، پیوند اقتصاد با علوم اعصاب و زیست‌شناسی تکاملی افق تازه‌ای گشوده است. اقتصاد تکاملی، انسان را نه به عنوان موجودی عقلایی با اطلاعات کامل، بلکه به عنوان موجودی با عقلانیت محدود در نظر می‌گیرد که در یک محیط پیچیده و در حال تکامل عمل می‌کند. نورواکونومیکس نیز با بهره‌گیری از ابزارهای عصب‌پژوهی، فرآیندهای تصمیم‌گیری را در سطح مغز مطالعه می‌کند و نشان می‌دهد که مراکز عصبی مرتبط با لذت، ترس، همدلی و پاداش نقش مهمی در انتخاب‌های اقتصادی دارند.

این رویکردها نشان می‌دهند که مدل‌های اقتصادی باید از سطح فردی به سطح شبکه‌ای و نهادی گسترش یابند تا بتوانند پیچیدگی رفتار انسانی را بازتاب دهند. از منظر تاریخی، این تکامل را می‌توان به عنوان گذار از فردگرایی روش‌شناختی به یک کل‌نگری روانشناختی دید، که در آن انسان نه تنها عامل اقتصادی، بلکه محصول تکامل فرهنگی و اجتماعی است.

فهم از انسان در اقتصاد همواره با نقدهای فلسفی همراه بوده است. میلتون فریدمن بر «روش‌شناسی اقتصاد اثباتی» تأکید داشت که واقع‌گرایی فروض اهمیت چندانی ندارد، بلکه پیش‌بینی‌پذیری مدل‌ها مهم است. اما آمارتیا سن و تونی لاوسون، این تصویر را بیش از حد تقلیل‌گرایانه دانستند و بر ضرورت بازگشت به رئالیسم انتقادی و درک فرایندهای علی پیچیده تأکید کردند.

دیالکتیک میان مدل و واقعیت انسانی

در حال حاضر، فهم از انسان اقتصادی در مدل‌های اقتصادی به صورت تلفیقی از این دیدگاه‌هاست. انسان، هم کنشگری عقلایی است که به انگیزه‌ها پاسخ می‌دهد، هم موجودی با عقلانیت محدود است که تحت‌تأثیر قواعد رفتاری و خطاهای شناختی قرار دارد و هم عامل تکاملی است که در یک محیط پویا و غیرقطعی عمل می‌کند.

این تحول در مدل‌سازی اقتصادی و طراحی سیاست‌ها نیز تأثیر گذاشته است. سیاستگذاران امروزه می‌دانند که هر سیاستی نه تنها باید بر متغیرهای اقتصادی اثر بگذارد، بلکه باید انتظارات عوامل اقتصادی را نیز مدیریت کند. مسیر تاریخی فهم از انسان در اقتصاد را می‌توان به صورت دیالکتیکی فهمید؛ هر تصویر جدید، پاسخی به محدودیت‌های تصویر پیشین بوده و در عین حال خود، محدودیت‌های تازه‌ای ایجاد کرده است.

این تاریخ نشان می‌دهد که اقتصاد، علمی ایستا و بسته نیست؛ بلکه دانشی میان‌رشته‌ای است که همواره نیازمند وام‌گیری از فلسفه، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و علوم زیستی است. هیچ مدل اقتصادی نمی‌تواند مدعی بازنمایی کامل انسان باشد. آنچه در اختیار داریم، مجموعه‌ای از تصاویر ناقص اما مکمل است که تنها در ترکیب و گفت‌وگو با یکدیگر می‌توانند به فهمی ژرف‌تر از ماهیت انسانی در عرصه اقتصادی منجر شوند.

روی هم رفته، فهم از انسان در اقتصاد از یک موجود اثرپذیر و قابل پیش‌بینی به یک کنشگر فعال و پیچیده تکامل یافته است که هم تحت‌تأثیر سیاست‌ها قرار می‌گیرد و هم بر آنها اثر می‌گذارد. این تحول عمیقاً تحت‌تأثیر پیشرفت‌های میان‌رشته‌ای بوده و منجر به غنی‌تر شدن مدل‌های اقتصادی شده است. اگرچه مدل‌های کنونی نیز ناکامل هستند، اما به درستی پیچیدگی رفتار انسان را می‌پذیرند و سعی در تقریب بهتری از واقعیت دارند. این مسیر همواره ادامه خواهد داشت و تصویر انسان اقتصادی همچنان در حال تکوین است.

شناسنامه خبر:

درباره هوش‌مصنوعی دست‌اول:

تمامی اخبار دست‌اول توسط دستیار هوش مصنوعی «هوشنگ» پردازش، صحت‌سنجی، خلاصه و بازنویسی شده است. هوشنگ هر روز با داده‌های جدید آموزش داده می‌شود و با نظارت دقیق انسانی و سردبیری دست‌اول در حال بهتر شدن است.
شما می‌توانید از چت‌بات و سایر ابزارهای هوشنگ به صورت رایگان استفاده کنید.

دسترسی رایگان به هوشنگ ↗