خبر کامل
نقد فیلم «اتوبوس گمشده»؛ سقوط پل گرینگراس در بازسازی فاجعه پارادایس

نقد فیلم «اتوبوس گمشده»؛ سقوط پل گرینگراس در بازسازی فاجعه پارادایس
فیلم «اتوبوس گمشده» (The Lost Bus) به کارگردانی پل گرینگراس و بازی متیو مککانهی، که بر اساس فاجعه آتشسوزی ویرانگر «کمپ فایر» در شهر پارادایس کالیفرنیا در سال ۲۰۱۸ ساخته شده، به جای آنکه ادای احترامی شایسته به قربانیان باشد، در گرداب کلیشهها و شخصیتپردازیهای سطحی غرق شده و تبدیل به یک فیلم فاجعهمحور متعارف و توخالی شده است. این اثر، نمونهای درسآموز از چگونگی حراج یک تراژدی انسانی برای ساخت یک محصول سرگرمی است.
داستان فیلم در سال ۲۰۱۸ در شهر نمادین «پارادایس» کالیفرنیا روایت میشود. کوین مککی، راننده اتوبوس مدرسه (با بازی مککانهی)، درگیر مشکلات روزمره و شخصی است، در حالی که در آن سوی کوهها، مخربترین آتشسوزی تاریخ کالیفرنیا در حال نزدیک شدن به شهر است.

تراژدی پارادایس؛ فرصتی که سوخت
سینما، وقتی در خدمت بازگویی فجایع واقعی قرار میگیرد، بار اخلاقی سنگینی بر دوش میکشد؛ مسئولیتی دوچندان برای راستگویی، احترام و ژرفنگری. متأسفانه، «اتوبوس گمشده» نه تنها این بار را برنمیدارد، بلکه در گردابی از کلیشهها، شخصیتپردازیهای سطحی و جلوههای بصری نابسامان غرق میشود.
برچسب «بر اساس رویدادهای واقعی» در هالیوود اغلب به نوعی کلک تلقی میشود. در این فیلم نیز، به جای بازسازی صادقانه، با روایتی بسیار آهسته روبهرو هستیم که سعی دارد با چسباندن کلیشههای هالیوودی، یک تنه لخت داستانی را به تصویر بکشد. این فیلم در عرصه اقتباس صادقانه گم شده است.
یادآوری ابعاد فاجعه واقعی
آتشسوزی «کمپ فایر» در نوامبر ۲۰۱۸، آتشی سریعالانتشار و غیرقابل کنترل بود که جان دستکم ۸۵ نفر را گرفت و تقریباً کل شهر پارادایس را با خاک یکسان کرد. این فاجعه که بر پایه کتاب غیرداستانی «پارادایس: تلاش یک شهر برای بقا در آتشسوزی جنگلی در آمریکا» اثر لیزی جانسون ساخته شده، در اثر سهلانگاری یک شرکت برق بهوجود آمد و به مدت هفده روز طول کشید، حدود ۵۰٬۰۰۰ نفر را آواره کرد و بیش از ۶۲٬۰۰۰ هکتار از اراضی را سوزاند.

سقوط یک استاد؛ از مستندسازی تعلیقساز به ملودرامی معمولی
پل گرینگراس، کارگردانی که با سبک منحصربهفردش در فیلمبرداری دستی، لرزان و کاتهای پرشتاب شناخته میشود، این بار نتوانسته از این تکنیک به درستی استفاده کند. در «اتوبوس گمشده»، این سبک دیگر یک انتخاب هنری معنادار نیست؛ بلکه تبدیل به یک تیک عصبی تکراری شده که تنها سردرگمی میآفریند.
یکی از بزرگترین ضعفهای فیلم، تقابل ناهمگون میان مقیاس انسانی فاجعه و تمرکز اجباری بر سفر شخصی کوین مککای است. فیلمساز به جای بهرهگیری از پتانسیل غنی داستانهای موازی، تمام وزن روایت را بر دوش یک فرد میگذارد. این انتخاب باعث میشود ابعاد واقعی فاجعه کوچک به نظر برسد و فیلم از درام یک فاجعه ملی برای پیش بردن یک ملودرام تکراری درباره آشتی پدر و پسری استفاده کند.

فیلم در دو جبهه کاملاً نامتوازن حرکت میکند:
- جبهه اول: تمرکز بر کوین مککای (متیو مککانهی)، راننده اتوبوس درگیر بحران میانسالی.
- جبهه دوم: تمرکز بر نبرد قهرمانانه آتشنشانان به رهبری ری مارتینز (یول وازکز).
تنها در بخش دوم است که حسی اصیل و فوریتی واقعی از گرینگراس قدیمی حس میشود، اما تراژدی اصلی فیلم، در جبهه اول و حول محور شخصیت مککانهی رخ میدهد.
کوین مککای؛ سرگذشت غمانگیز یک کلیشه
شخصیت کوین مککای، محصول خطبهخط یک کارگاه فیلمنامهنویسی فاقد الهام است. فهرست مصیبتهای او شامل طلاق، مراقبت از مادر بیمار، شغل در خطر و مشکل با پسر نوجوانش است. این آبشار مصیبتها آنقدر کامل و قابل پیشبینی است که گویی از یک کتاب راهنمای «چگونه یک قهرمان آسیبپذیر بسازیم» کپی شده است.

صحنههای خانوادگی میان مککانهی و پسرش، با دیالوگهایی ساختگی و فاقد ظرافت، بیشتر به یک سریال تلویزیونی کمبودجه شبیهاند. فیلمنامه کوچکترین تلاشی برای زیرپوستی کردن این تعارضات نمیکند و همه چیز با فریاد بیان میشود. علاوه بر این، اطرافیان شخصیت اصلی در فیلم صریحاً احمقانه عمل میکنند تا خردمندی مککی پررنگتر به نظر برسد. برای مثال:
- بازیگران سیاهی لشکر اصلاً از آتش نمیترسند.
- در ترافیک سنگین میان شعلهها، هیچکس به جز مککی سعی نمیکند پدال گاز را فشار دهد.
- فرمانده تیم تا زمانی که یک راننده اتوبوس غریبه به او نگوید، به فکر درخواست نیروی کمکی نمیافتد.
آتشی از جنس کارتون؛ ضعف فاجعهبار جلوههای بصری
شاید بزرگترین خیانت فیلم به مخاطب و به آن فاجعه واقعی، جلوههای بصری غیرقابل باور و شلوغ آن باشد. آتشی که باید شخصیت اصلی و شرور فیلم باشد، بیشتر شبیه به یک پرده نقاشی دیجیتالی در حال گسترش است. مشکل اینجاست که در طول فیلم هیچ حس حرارتی، هیچ دلهره ناشی از گرمای سوزان، و هیچ ترسی از خفهشدن در دود را منتقل نمیکند.

این یک شکست فنی فاجعهبار است. چگونه میتوان از مخاطب خواست تا خطر جانِ ۲۳ کودک را باور کند، در حالی که آتشی که آنها را تهدید میکند، از جنس دنیای کارتونها به نظر میرسد؟
سخن پایانی؛ یک فرصت سوخته
فیلم «اتوبوس گمشده» در نهایت، اثری است که هدف خود را گم کرده است. این فیلم با بلاتکلیفی میان ژانرهای اکشن-فاجعه و درام شخصی در نوسان است و در نهایت به هیچیک وفادار نمیماند. ریتم آشفته فیلم و موسیقی پیشپاافتاده جیمز نیوتن هاوارد نیز بر این ضعف میافزاید.
تسلیم شدن فیلم در برابر فرمولهای ثابت شده سینمای جریان اصلی، منجر به حذف پیچیدگیهای اخلاقی و هرجومرج واقعی آن روز شده است. در عوض، ما شاهد صحنههایی از پیش تعیین شده و قابل پیشبینی هستیم که به یک پایانبندی تلطیفشده و امیدوارکننده ختم میشود، پایانی که با تلخی و آشفتگی ذاتی آن واقعه تاریخی در تضاد است. این تقلیلگرایی، بزرگترین خیانت به حقیقت و هوش مخاطب است.

پل گرینگراس و گروهش یک فیلم فاجعهای در سبک رولند امریش ساختهاند با شخصیتهای کمعمق، جلوههای کامپیوتری وحشتناک و بدون هیچ حس درونی از هدفی تماتیک یا عاطفی برای ساخت آن.
امتیاز منتقد به فیلم «اتوبوس گمشده»: ۵ از ۱۰
درباره هوشمصنوعی دستاول:
تمامی اخبار دستاول توسط دستیار هوش مصنوعی «هوشنگ» پردازش، صحتسنجی، خلاصه و بازنویسی شده است. هوشنگ هر روز با دادههای جدید آموزش داده میشود و با نظارت دقیق انسانی و سردبیری دستاول در حال بهتر شدن است.
شما میتوانید از چتبات و سایر ابزارهای هوشنگ به صورت رایگان استفاده کنید.
