خبر کامل
تحلیل لئو اشترائوس: چگونه غرب مدرن فضیلت را با منفعت معاوضه کرد؟

لئو اشترائوس، فیلسوف برجسته سیاسی، در تحلیل روشنگرانه خود، تحول در نگاه به سیاست را نه یک پیشرفت، بلکه پایین آوردن سطح انتظارات بشر میداند. این روایت، که ریشههای آن در درسگفتارهای اشترائوس درباره پدران بنیانگذار آمریکا نیز یافت میشود، نیکولو ماکیاولی، دیپلمات اخراجی فلورانس را قهرمان تاریک خود معرفی میکند. ماکیاولی با رویکردی رادیکال، بنیانهای اخلاقی سیاست را به چالش کشید و مسیری جدید را برای اندیشه سیاسی مدرن هموار ساخت.
ماکیاولی: کاشف قاره تاریک اخلاقی
ماکیاولی خود را با کریستف کلمب مقایسه میکرد؛ اگر کلمب قارهای جغرافیایی را کشف کرد، ماکیاولی مدعی بود که «قاره جدید اخلاقی» را یافته است. در این سرزمین جدید، فضیلت کلاسیک جایی نداشت. او با صراحتی بیرحمانه اعلام کرد: «اجازه دهید معیارها را پایین بیاوریم.»
استدلال او ساده اما ویرانگر بود: اگر هدف سیاست را «تربیت انسان کامل» قرار دهیم، به دلیل ذات شریر انسانها، شکست خواهیم خورد. اما اگر هدف را به سطح واقعی انسانها – موجوداتی که دنبال امنیت، شکوه و سودند – پایین بیاوریم، شانس موفقیت و غلبه بر «بخت» (Fortuna) به شدت افزایش مییابد. این رویکرد به معنای باور به سیاست در امر واقع است. ماکیاولی رازی را برملا کرد که پیشینیان سعی در کتمانش داشتند: اخلاق نمیتواند توسط اخلاق تولید شود.
از ماکیاولی میآموزیم که بنیانگذاری یک جامعه، عملی ذاتاً غیراخلاقی است. به عنوان مثال، رومولوس برادرش را کشت تا روم را بسازد؛ عدل بر فونداسیونی از جنایت بنا شده و صلح، فرزند جنگ است. در این دستگاه فکری، «خیر عمومی» دیگر تعالی روح نیست، بلکه مجموعهای از اهداف زمینی نظیر آزادی از سلطه خارجی، ثبات، رفاه و شکوه است. «فضیلت» در قاموس ماکیاولی، هر عادتی است که ما را به این اهداف برساند. اگر خشونت و فریب نظم را حفظ کند، عین فضیلت است. اینجاست که ماکیاولی فضیلت را از «خوبی» تهی و آن را با «کارآمدی» پر میکند.
لئو اشترائوس
پیامبر بیسلاح و انجیل شیطان
ماکیاولی چگونه توانست این کودتای فکری را بدون داشتن لشکر انجام دهد؟ اشترائوس تشبیهی تکاندهنده میآورد: ماکیاولی، تصویری معکوس از عیسی مسیح است. ماکیاولی خود گفته بود: «پیامبران مسلح پیروز میشوند و پیامبران بیسلاح شکست میخورند.» اما چرا او که بیسلاح بود، امید به پیروزی داشت؟ زیرا یک استثنا را میشناخت: عیسی.
مسیح بیسلاح بود اما جهان را با «پروپاگاندا» (تبلیغ و انتشار کلام) فتح کرد. ماکیاولی تصمیم گرفت تا «مسیح جدید» باشد؛ اما مسیحی که مژدهاش نه پادشاهی آسمان، بلکه پادشاهی زمین است. او جنگی صلیبی را علیه مسیحیت آغاز کرد، اما با سلاح خود مسیحیت: تسخیر ذهنها. او میخواست عشق به «میهن» را جایگزین عشق به «خدا» و رستگاری «دولت» را جایگزین رستگاری «روح» کند. عصر روشنگری، در واقع پیروزی همین پروپاگاندای ماکیاولیایی بود.
هابز: اهلی کردن گرگ فلورانسی
آموزههای ماکیاولی بیش از حد تند، عریان و «ایتالیایی» بود. جهان آنگلوساکسون نیاز به کسی داشت که این شراب تند را رقیق کند. این وظیفه به دوش توماس هابز افتاد. اگر ماکیاولی «پروفسور موریارتی» بود، هابز نقش «شرلوک هلمز» را بازی کرد. هابز، ماکیاولی را تصحیح کرد، نه با رد کردن بدبینی او، بلکه با تغییر کانون توجه. ماکیاولی بر «شکوه» (Glory) تمرکز داشت که میلی اشرافی و خطرناک است. هابز اما بر «ترس از مرگ خشونتبار» تمرکز کرد.
هابز پذیرفت که انسانها گرگ یکدیگرند، اما پیشنهاد داد که به جای جنگیدن برای افتخار، برای «زنده ماندن» توافق کنیم. بدین سان، هابز «حق طبیعی» را بازتعریف کرد؛ حق طبیعی دیگر حق انجام کار درست نیست، بلکه «حق صیانت نفس» است. با هابز، دولت از یک نهاد اخلاقی، به یک «شرکت بیمه عمر» تبدیل شد که وظیفهاش فقط جلوگیری از مرگ شهروندان است. ماکیاولیسم هابز، دیگر بوی خون نمیداد؛ بوی امنیت و قرارداد میداد.
لاک و کیمیای ثروت؛ تولد اقتصادگرایی
اما هابز هم هنوز کمی تلخ بود. دولت مطلقه او (لویاتان) بیش از حد ترسناک بود. مردم عوام چیزی بیشتر از «زنده ماندن» میخواستند؛ آنها «راحتی» میخواستند. اینجاست که جان لاک، معمار لیبرالیسم، گام نهایی را برداشت. لاک فهمید که انسانها برای احساس امنیت، فقط جان نمیخواهند، بلکه «مال» میخواهند. لاک فرمول هابز را تغییر داد: «صیانت نفس» تبدیل شد به «صیانت مالکیت». و این، شاهکار مدرنیته است؛ پیدا کردن یک جایگزین غیرخونین برای رذیلت.
تا پیش از این، طمع و خودخواهی انسانها منجر به جنگ میشد. اما لاک راهی نشان داد که خودخواهی منجر به «رفاه» شود. لاک بر این باور بود که انسانها تا میتوانند پول دربیاورند. «کسب ثروت» (Acquisitiveness) جایگزین «فضیلت» شد. وانگهی، کسی که سرگرم پول درآوردن است، معمولاً بیآزارتر از کسی است که دنبال افتخار و جنگ است. به تعبیر دقیق اشترائوس: «اقتصادگرایی، همان ماکیاولیسم است که به بلوغ رسیده است.» ما یاد گرفتیم که مسائل سیاسی را با راهحلهای اقتصادی حل کنیم.
جان لاک
مونتسکیو: تجارت به جای فضیلت
در نهایت، مونتسکیو تصویر را کامل کرد. او در کتاب «روحالقوانین»، تقابلی نمادین میان دو مدل ساخت:
- جمهوری روم: مبتنی بر «فضیلت». فضایی سخت، خشن، فقیر اما قهرمانانه.
- انگلستان: مبتنی بر «تجارت» و «آزادی».
مونتسکیو طرف تجارت را گرفت. او استدلال کرد که تجارت، اخلاق را «نرم» و «ملایم» میکند. تاجری که میخواهد کالایش را بفروشد، مجبور است مؤدب باشد، دروغ نگوید و با غریبهها مدارا کند. در جهان مدرن، «انسانیت رقیق» و «آدابدانی تجاری» جایگزین «فضیلت سختگیرانه کلاسیک» شد.
تحلیل اشترائوس نشان میدهد که تمدن مدرن ما، نه بر شانههای فرشتگان، بلکه بر روی تفالههای «رذیلت» و «منفعت» بنا شده است. ماکیاولی و جانشینانش به ما گفتند: «از خیر آسمان بگذرید تا زمین را به شما بدهیم. فضیلت را فراموش کنید تا امنیت و ثروت پیدا کنید.» ما این تهاتر معرفتی را پذیرفتیم. در پی این تهاتر، ما اکنون در جهانی زندگی میکنیم که نهادهایش قدرتمندند، اما بر پایه پایینترین غرایز بشری (ترس و طمع) طراحی شدهاند. ماکیاولی پیروز شد؛ او موفق شد «وجدان» را با «پلیس» و «فضیلت» را با «سود» معاوضه کند. و این، داستان واقعی تولد غرب جدید است که نمونه آن را میتوان در تأسیس آمریکا مشاهده کرد.
مونتسکیو
درباره هوشمصنوعی دستاول:
تمامی اخبار دستاول توسط دستیار هوش مصنوعی «هوشنگ» پردازش، صحتسنجی، خلاصه و بازنویسی شده است. هوشنگ هر روز با دادههای جدید آموزش داده میشود و با نظارت دقیق انسانی و سردبیری دستاول در حال بهتر شدن است.
شما میتوانید از چتبات و سایر ابزارهای هوشنگ به صورت رایگان استفاده کنید.
زمان انتشار:
۱۴:۵۰ - ۱۴۰۴/۱۲/۰۵
جان لاک