خبر کامل
سرگشتگی راهبردی آمریکا؛ از جنگ کره تا رویارویی با ایران

ایالات متحده آمریکا، پس از جنگ جهانی دوم، به عنوان یک ابرقدرت بیرقیب در عرصه نظامی و فناوری ظاهر شد. با این حال، برتری نظامی این کشور در عمل بارها به منبعی برای خطاهای ادراکی و تصمیمگیریهای غلط بدل شده است. از جنگ کره تا ویتنام، عراق، افغانستان و اکنون در رویارویی با ایران، واشنگتن در تبدیل قدرت سخت به پیروزی سیاسی پایدار ناکام مانده و در تعریف هدف، تشخیص ماهیت دشمن و مدیریت پیامدهای جنگ دچار سردرگمی است.
سرگشتگی راهبردی آمریکا؛ الگوی تکرارشونده
«سرگشتگی راهبردی» یا «گیجی استراتژیک» آمریکا، الگویی است که در آن اعتمادبهنفس بیش از اندازه، کمبرآوردی از ظرفیت مقاومت طرف مقابل، ابهام در اهداف و نادیده گرفتن زمینههای تاریخی و اجتماعی میدان نبرد، این کشور را از پیروزیهای قاطع بازداشته و به عقبنشینی، فرسایش و خروجی پرهزینه سوق داده است.
جنگ کره؛ نخستین نشانههای شکست روایت پیروزی آسان
جنگ کره (۱۹۵۰-۱۹۵۳)، که در آمریکا به «جنگ فراموششده» معروف است، اولین هشدار جدی برای ایالات متحده پس از ۱۹۴۵ بود. آمریکا با اطمینان وارد جنگی شد که آن را محدود و قابلکنترل میدانست و با اتکا به برتری هوایی و لجستیکی، پیشروی به سمت مرز چین را آغاز کرد. اما ورود چین به جنگ، معادله را تغییر داد و آنچه قرار بود عملیاتی سریع باشد، به جنگی فرسایشی و بینتیجه بدل شد. آتشبس ۱۹۵۳ نشان داد که برتری نظامی لزوماً به تحقق اهداف سیاسی منجر نمیشود و اولین ترکها در تصویر «شکستناپذیری» آمریکا پدیدار شد.
ویتنام؛ جایی که توان نظامی، از درک سیاسی عقب ماند
جنگ ویتنام صورتبندی کاملتر شکست در کره بود. آمریکا در ویتنام نه فقط با یک ارتش، بلکه با اراده سیاسی، شبکه اجتماعی و مقاومت طولانیمدت مواجه شد. با وجود برخورداری از پیشرفتهترین تسلیحات و لجستیک، آمریکا فهم دقیقی از ماهیت نبرد نداشت. جنگ ویتنام، جنگی بر سر مشروعیت سیاسی و هویت ملی بود که در آن «برنده شدن در هر نبرد» به معنای «بردن جنگ» نبود. ابهام در اهداف، آمریکا را به «باتلاق راهبردی» کشاند و خروج این کشور و سقوط سایگون، نماد فروپاشی توهمی بود که قدرت سخت را جایگزین فهم سیاسی میدانست.
عراق؛ اشغالِ بدون تصور از روزِ بعد
حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ نمونه آشکاری از تکرار این الگو بود. پس از پیروزی سریع در جنگ اول خلیج فارس، واشنگتن تصور میکرد که میتواند در عراق پساصدام دموکراسی نمونهای بسازد. اما مشکل اصلی در خطای راهبردی نهفته بود: آمریکا برای اشغال و پیروزی سریع آماده شده بود، نه برای اداره کشور و اعاده نظم. فروپاشی ساختار سیاسی عراق به جای ثبات، خلأ قدرت، شکافهای قومی و مذهبی، و رشد بازیگران غیردولتی را فراهم کرد. جنگ عراق نشان داد که اشغال نظامی بدون برنامه سیاسی پس از اشغال، پرهزینهتر از خود جنگ است و زمینه را برای بیثباتیهای بعدی، از جمله ظهور داعش، فراهم آورد.
افغانستان؛ طولانیترین جنگ و شکست یک پروژه ملتسازی
جنگ افغانستان، روشنترین نمونه از تبدیل یک عملیات محدود به مأموریتی بیپایان بود. پس از حملات ۱۱ سپتامبر، هدف آمریکا نابودی القاعده و سرنگونی طالبان بود. اما این مأموریت ضدتروریسم، به پروژه ملتسازی و دولتسازی تبدیل شد. آمریکا گمان میکرد میتواند در کشوری با ساختار قبیلهای و تاریخ طولانی مقاومت، دولتی مرکزی و دموکراتیک بسازد. بیست سال حضور در افغانستان، نمونهای از جنگی بود که از نظر نظامی موفق به نظر میرسید، اما از نظر سیاسی فاقد افق پایدار بود. خروج شتابزده در سال ۲۰۲۱ و بازگشت سریع طالبان، نشان داد که قدرت اشغالگر نتوانسته بنیانی ماندگار بنا کند.
درگیری با ایران؛ ورود به فاز تازهای از همان الگوی قدیمی
درگیری جاری با ایران، که در رسانهها به «جنگ نامحبوب» معروف است، میتواند فصل تازهای از این الگوی تاریخی باشد. ایران، برخلاف برخی دولتهای هدف پیشین، ساختاری فروریخته و شکننده نیست، بلکه دولتی با ظرفیتهای بازدارنده چندلایه، عمق راهبردی منطقهای، تجربه طولانی در جنگ نامتقارن، و انسجام اجتماعی در برابر تهدید خارجی است. برآوردهای واشنگتن بر کمبرآوردی از توان دفاعی ایران، خوشبینی نسبت به همراهی داخلی، تصور امکان کنترل دامنه درگیری، و امید به تغییر رفتار ایران از طریق فشار نظامی و تحریمی بنا شده است. اما تجربه تاریخی نشان میدهد که چنین جنگهایی غالباً از کنترل آغازکننده خارج میشوند و میتوانند به بحرانی فرسایشی منطقهای بدل شوند. ابهام در هدفگذاری (تغییر حکومت، مهار برنامه هستهای، تضعیف نفوذ منطقهای یا توافق جدید) باعث میشود که جنگ یا فشار امنیتی، در مسیر فرسایندهای قرار گیرد که نه پیروزی قاطع به دست میآورد و نه امکان عقبنشینی آبرومندانه را باقی میگذارد.
ریشههای ساختاری الگوی سرگشتگی
این چرخه تکرارشونده ریشههای عمیقتر و ساختاری دارد:
- اعتمادبهنفس نهادی: موقعیت ابرقدرتی آمریکا غالباً به نوعی اعتمادبهنفس نهادی منجر میشود که به تحلیل واقعگرایانه از دشمن آسیب میزند.
- ابهام در اهداف جنگی: اهداف جنگی در سیاست آمریکا اغلب میان سطح نظامی و سیاسی بهدرستی ترجمه نمیشوند.
- نادیده گرفتن زمینهها: آمریکا مکرراً زمینههای تاریخی، فرهنگی، مذهبی و اجتماعی میدان نبرد را دستکم گرفته است.
- اتکای بیش از حد به فناوری: اتکای افراطی به فناوری پیشرفته، این تصور را ایجاد میکند که جنگ آینده متفاوت خواهد بود، در حالی که رقیبان نامتقارن از همین وابستگی بهره میبرند.
پیروزی واقعی زمانی حاصل میشود که توان نظامی در خدمت یک طرح سیاسی روشن، واقعبینانه و قابلتحقق قرار گیرد. هرجا این پیوند گسسته باشد، جنگ از ابزار سیاست به دام سیاست تبدیل میشود.
پیامدها؛ فرسایش اعتبار و دگرگونی تصویر آمریکا
نتیجه این الگوی تکرارشونده برای آمریکا، فراتر از هزینههای مالی و انسانی بوده است. در سطح جهانی، اعتبار آمریکا بهعنوان قدرتی که میتواند نظم بسازد، فرسوده شده و در مسائل داخلی نیز، بیاعتمادی عمومی نسبت به مداخلات خارجی افزایش یافته است. تصویری که از سرباز آمریکایی در ذهن بسیاری از مردم محلی شکل گرفت، دیگر «آزادیبخش» نبود، بلکه «اشغالگر» بود. این تغییر ادراک، از حیث استراتژیک، مهمتر از هر شکست نظامی است، زیرا مشروعیت اخلاقی و سیاسی مداخله را از میان میبرد.
تاریخ جنگهای آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، روایت ناتوانی مزمن در فهم محدودیتهای قدرت است. از کره تا ویتنام، از عراق تا افغانستان، و اکنون در نسبت با ایران، جدایی ادراک خودی از واقعیت میدان نبرد، هسته تراژدی تکرارشونده آمریکا است. تا زمانی که واشنگتن نتواند این شکاف را اصلاح کند و میان قدرت، هدف و واقعیت بیرونی توازن برقرار سازد، امکان تکرار همان سرنوشت در جنگهای آینده همچنان پابرجا خواهد بود.
درباره هوشمصنوعی دستاول:
تمامی اخبار دستاول توسط دستیار هوش مصنوعی «هوشنگ» پردازش، صحتسنجی، خلاصه و بازنویسی شده است. هوشنگ هر روز با دادههای جدید آموزش داده میشود و با نظارت دقیق انسانی و سردبیری دستاول در حال بهتر شدن است.
شما میتوانید از چتبات و سایر ابزارهای هوشنگ به صورت رایگان استفاده کنید.
زمان انتشار:
۰۷:۴۹ - ۱۴۰۵/۰۲/۰۱